رضا قليخان هدايت

2157

مجمع الفصحاء ( فارسي )

لجاج ز مشغله مآغاز تا سخن گوييم * كه ما ز مشغلهء تو ز خانه آواريم اگر تو اى به خرد ناصبى مسلمانى * ترا كه گفت كه ما شيعه اهل زناريم محمد و على از خلق بهترند چه بود * كه از فلان و فلانشان شريك برداريم خزينه‌دار خدايند و سرهاى خداى * همى به ما برسانند كاهل اسراريم ترا اگر نه گوارد شكر كه بيمارى * شكر خوش است سوى ما كه ما نه بيماريم چه داد ما را يزدان ز جملگى حيوان * مگر خرد كه بدان بر ستور سالاريم مبارزان سپاه شريعتيم و قران * از آنكه شيعهء حيدر سوار كراريم و له ايضا من دگرم يا دگر شد است جهانم * هست جهانم همان و من نه همانم شيخ و جوان را به قهر پير نكردم * پس به چه دشمن شدند پير و جوانم خطبه نجستم به كاشغر و به بغداد * بد به چه گويد همى خليفه و خانم نامهء آزادى آمد است سوى من * پنهان در شد ز خلق در دل‌وجانم آنكه دهانت به دو نكو شود و تر * خشك كند ياد او ز بيم دهانم هيكل من دان علم فريشتگان را * گرچه به يمگان ز شر ديو نهانم ملك سليمان اگر ببرد يكى ديو * با سپه ديو من چه كرد توانم اى به‌سوى خويش كرده صورت من زشت * من نه چنانم كه مىبرند گمانم آينه‌ام من اگر تو زشتى زشتم * ور تو نكويى نكوست سيرت و سانم